بی مقدمه میگم. بی چین و چون و بی کلک. نمی خوام با هزار و یک کلمه ی جورو واجور سرتونو درد بیارم نمی خوام با مقدمه های چین و واچین و رنگ رنگی سرتونو گرم کنم تا یه نوشته ی خوشگل و جذاب در بیارم از خودم تا خوشتون بیاد
نمی خوام زمین و زمانو هوا و اب و خاک و گل وگیاها رو سر هم جمع ببندم تا اخرش برسم به یه نقطه ی کور تو اون دور دستا که وقتی بهش نیگا می کنی کل غم دنیا می ریزه تو قلبت و اون موقع اس که دلت یه کوچولو به حال منه بد بخت بیچاره می سوزه!!!!
اینا رو واسه ترحم نمی گما واسه این میگم که این مقدمه فقط واسه اینکه قلبتونو تسخیر بکنه خلاصه راسه و ساده و صادقونه بگم که با زیرو رو کردن خاطرات ادم و حوایی این انسانهای روزگار نه چیزی رو پیش می بره نه پس فقط داکد می مونین همین و بس ....
خداییشا با اینکه نمی خواستم بی مفدمه برم سر اصل مطلب اما نشد که نشد خوب چیکار کنیم دیگه چیزی که نمی خوایم بشه میشه
خلاصه اصل مطلب اینجا بود که بعد از این همه مدت که دوباره اومدم یه سری به این کاخ اینترنتیه تنهایی هام بزنم و برم دور از ادب که احوال پرسی نکنم و برم
خلاصه با این همه کلمه رنگ و وارنگ فقط می خواستم یه کلمه بگم
بازم سلام...........
تا حالا شده فکر کردن به یه نفری که ته قلبت هنوز فکر می کنی زندگی می کنه در صورتی که می دونی اون هیچ حسی بهت نداره , تا بهش فکر می کنی قلبت تند تند میزنه و اشکت خو د به خود میریزه...
نمی دونم به این چه حسی میگن که همیشه از خدا می خوای که اونو سالم نگهداره و همیشه به یادش باشه گاهی اوقات خودتو فراموش می کنی و همش از خدا می خوای که کمکش کنه و وقتی که داری تو مشکلات دست و پا میزنی از خدا می خوای که اون بی غم و درد باشه... نمی دونم نمی دونم نمی دونم این چه حسیه که پیدا کردم نسب بهش! شاید عشق باشه؟! اما من هنوز بچه ام میگم شاید هوس باشه اما نه!!!!
من همیشه به فکرشم در صورتی که اونو خیلی وقته ندیدم...
همیشه با یادش سینه ام تنگ می شه و قلبم فشرده میشه بغض گلومو میگیره و دوست دارم یه جایی تنها بشینم و گریه کنم شما به این حس چی میگین؟؟؟؟
زندگی من مث زندگی یه آدم دیوونه اس اما خوش بحال اون دیوونه که هر کاری بکنه کسی با تعجب بهش نگاه نمی کنه اما من هر کاری بکنم همه با تعجب و غضب بهم نگاه مب کنن آخه هیچ کدوموشون نمی دونن که من از دیوونه هم بدترم گیجم نمی دونم داره زندگیم به کجا میره فقط می خوام بگذره تا اخرش به مقصد برسه و من از این اتیش جهنم سوز دنیا رها بشم می خوام فریاد بزنم اما نمیشه و یه دستی میاد جلو دهنمو می گیره و میگه کارت از طغیان گذشته سکوت کن ...!
و من همچنان سکوت کردم اما سکوت من هیچی رو عوض نکرد و فقط این دلمو از اینی که هست داغونتر کرد ! دیگه واقعا مرگ بهترین تصمیمه
چرا زندگی کنم وقتی نمی فهمم تو این دنیا کجا قرار گرفتم و دارم چیکار می کنم....!
\aks-asheghaneh-19.jpg)
چرا تا میاد زندگی روی گردونه خودش بیوفته مثل همیشه به خرچه و ما هم به موقعیتمون عادت کنیم و توش جایی خودمونو پیدا کنیم فوری یکی تند و سریع میاد و می پره وسط این جاده دیواری اعصاب ما ..آقاجون یکی نیست بیاد بگه بخدا دیگه بسه بزار ما هم مثل بقیه ادمای عادی با همینی که هستیم زندگی کنیم.
به خدا بسه ! دارین هر روز ما رو روانی تر از قبل می کنین شاید قصدتون همینه؟! که ما رو روانی کنین چرا الکی کارای می کنین که هم ما دیوونه بشیم و هم مخ خودتون درد بگیره؟؟؟؟!!؟1؟!؟!؟! چرا حرفای می زنین که باعث بشه هم قلب ما رو دربیارین و هم خودتون جوشتون بزنه بالا؟ آخه چرا!؟ نمی زارین زندگی باروال طبیعی خودش پیش بره تازه داشتیم به این زندگی خودمونو وفق می دادیم اما باز انگاری یکی دیگشون دلش هوای فضولی کرده تو زندگی ما کرده . هر چقد که می خواییم خودمونو قاطی اینا نکنیم نمیشه اما باز نمیشه هی بی صدا می شینیم تا اونا از رو برن اما باز بدتر میشن ... آره ! می دونم باید اینقد بی محلشون کرد تا آخرش از رو برن ولی رو که رو نیست...
شکر خدا!؟ کاش خدا یکمی از روی اونا باه ما هم می داد تاشاید می تنستیم روی اونا رو کم کینم... باشه بازم بیاین و این زندگی رو از هم بپاشین اما بدونین تا همین الانشم که خواست خداست که این زندگی از پاشیدن و فنا شدن در امانه پس تا اخرشم هست و حالتونو می گیره یکمی صبر کنین مثل قبلا... صبر ایوب این وقتا به درد می خوره.فعلا شما خوشین اما اینو بدونین که عمر خوشبختی کوتاه!!!!! چوب خدا صدا نداره اینو هم تو گوشتون فرو کنین شاید بگین یه حرفه اما این حرفا یه جوریه عمل هم هست نه فقط حرفه. خدا جون ما مکرش از صد تای مکر شما بالاتره جواب این دلای سوخته ی ما که با اتیش فتنه های شما سوخته رو میده طوری جوابتونو میده که دلاتون جزغاله بشه چند درجه از سوختن بیشتر.. ما شما رو سپردیم دست خدا ! اون خودش به حساب شما می رسه این کاراتون به خدا به اون قرآنی که بهش ایمان دارم یه روزیس تاوانشو میدین که همه ی مردم شهر بدونن که با ما چیکار کردین خلاصه همه این حرفا رو زدم که بگم خدای ما خیلی خیلی بزرگتر از اونیه که شما با تفکر کوچیکتون می بینینش...!

کاش همه می فهمیدن که تو دنیای که من زندگی می کنم خنده بی معنی ترین واژه اس واسه همینه که همیشه لبهام خندونه اما چرا تو چشام نگاه نمی کنن تا ببینن چیه که داره از چشمام چکه می کنه اونا فک می کنن فقط از شیر لوله ی آب قطره قطره آب چکه می کنه اما چشمها من از اون هم گریه تره و چکه هاش بیشتره .نمی دونم چرا که اشکام گلالودن شاید چون ته دلم خاکیه اشکام گل الودن..!

دیشب...!
از کارم ناراحتم که چرا رفتم پیشش. ناراحتم چون می دونم کارم اشتباه اما نمی تونم بگم که دوست نداشتم اما می دونم که کارم اشتباه بود تازه یکم هم تو خرج افتادو ... .
از خاطره دیشب چیز زیادی نمی گم اما باید تاریخ دیشب تو ذهنم ثبت بشه تا فراموشش نکنم زیاد بد نبود اما من خوشحال نبودم چون با اون رابطه ای نداشتم اما هر کسی که ما رو اونحا دید فکر کرد که ما با هم رابطه داریم من بی محلش می کردم اما تقصیر یکی که همراهم بود شد که اون خیلی خودشو راحت کرد و مث پسر خاله ها رفتار میکرد با ما و من کلی اعصبانی شدم. دیشب خیلی عصبی بودم کاش پام می شکست و ونجا نمی رفتم . کاش اون روز دختر خاله ام شمارشو save نمی کرد تو گوشیش....!
خدایا عذاب وجدان گرفتم منو ببخش


آخرش از دست این زندگی خودمو می کشم.......!

دیگه نمی خوام…!
دیگه نمی خوام دل خودمو واسه نداشتن چیزایی بسوزونم که دیگران دارن دیگه نمی خوام پای حرفای صد من یه غاز این و اون بشینم که به امید انجام دادن قولاشون گیسوامو سفید کنم .
دیگه ارزش نداره که بخوام جلو چشم حسودام جلب توجه کنم دیگه نمی خوام ادای عاشق پیشه ها رو بازی کنم و گول عاشقای قلابی رو بخورم دیگه نمی خوام با یه حرف کوچیک مردم واکنش های بزرگی انجام بدم حتی اگه یه تهمت سنگین باشه . دیگه نمی خوام به اسم عشق و عاطفه بازی بگیرینم دیگه نمی خوام طوری باشم که مردم می خوان دیگه نمی خوام چیزی باشم که دیگران بپسندن دیگه سیر سیر شدم دیگه نمی خوام به اوندور دستها نگاه کنم و بگم میاد …میاد . دیگه نمی خوام به حرفای پرت و پلای ادمای زشت و رنگیه زمین گوش بدم تا مث همیشه تو دلم یه طوفان بزرگ برپا بشه دیگه نمی خوام چشمم تو چشم حسودا بیوفته که با نیش خندشون مث کارد تو قلبم می زنن دیگه حتی نمی خوام بهترین باشم اصلا دیگه نمی خوام واسه این و اون و برا حرف مردم زندگی کنم دیگه نمی خوام اونی رو که می خواستمش تو ذهنم نگهدارم اونم مث یکی از همین مردمه یکی از همین آدمای رنگی که نمی دونم ماهیتش چیه ؟
اونو هم فراموش می کنم اره این کار هر شب و روزمه که میام و میگم دیگه نمی خوام .... دیگه نمی خوام... اما باز هم روز از نو روزی از نو صبح روز بعد که از خواب بیدار میشم می بینم همونیم که بودم دوباره شروع می کنم به دیگه نمیخوام.... دیگه نمی خوام ... اما روزبعد که از خواب بلند میشم می بینم که منم شدم شبیه یکی از مردم همین شهر یه آدم رنگی که حتی خودمم نمی دونم ماهیتم چیه می بینم که شدم یکی مث بقیه یکی که ادمای پلید می خوانش و تازه می بینم که اونی رو که عشقم بود و می خواستم فراموشش کنم می بینم که دارم عاشقترش هم میشم....!
