هر قدم که دارم  به فردای این دنیای پست نزدیکتر میشم تازه می فهمم که چقدر تنهام و چقدر خودمو گم کردم  این همه مناجاتهای شبانه  و این همه نماز ها  هیچ چاره ای نکرد و دردمو دوا نکرد  

هیچکس نمی دونه که من چقدر تو خودم گم شدم    وقتی دارم زندگی خوب بعضی از مردم رو میبینم  از زندگی خودم نا امید میشم   نمی دونم چرا اینقدر از خودکشی می ترسم   اگه این ترس کوچیک تو وجودم نبود  الان منم  روحم کنار روح مادرم بود  حیف حیف که من می ترسم      الان فقط از خودکشی نمی ترسم از اینده می ترسم از خودم از خانواده از در و دیوار  و از همه چیز ترس دارم من  خیلی تنهام خیلی  

کاش اونی که دوستش دارم می تونست تنهایی منو درک کنه  اما افسوس.....

همش تو فکر اینم اون کیه که می خواد تو این دنیا منونجات بده و از تنهایی و  درد فراریم بده ؟؟    اون کیه ؟ خدای من اون کیه ؟؟       و   شاید هم کسی نیست که منو نجات بده و من تو این سیاهچال  خودم به تنهای جون می کنم و میمیرم و اثری از من نمی مونه   مثل بقیه ادما که ساکت موندن و دردشون جای نمی گن  جار نمیزنن که دارن  تو چه جای زندگی  می کنن و نمی گن اینجا خیلی تنها    و از کسی هم کمک نمی خوان اخرشم یه گوشه این دنیا  کچیک میمیرن و ازشون چیزی نمی مونه 

اما می خوام  نجات پیدا کنم می خوام دوباره زندگی رو شروع کنم  می خوام عشق و از خودم دور کنم  تا شاید اینقدر  غم نخورم که چرا اون  دوستم نداره

هر کی راهی داره که منو نجات بده  بیاد بهم بگه ....................



 
قالب وبلاگ